دو حکایت از «اسرار التوحید» محمد بن منور

توسط admin

«میراث مکتوب» برای تجلیل از گذشته نیست. ما تکه‌هایی را بازخوانی می‌کنیم که آینه به دست گرفته‌اند جلوی امروز ما؛ یادآوری این‌که فکر انتقادی در این زبان، ریشه‌دارتر از توهمات تحمیل‌شده به آن است.

از باب دوم «اسرار التوحید» محمد بن منور:

حکایت

آورده‌اند که چون شیخ عبداللّه باکو را آن داوری برخاست، بهر وقت به سلام شیخ آمدی و سخن گفتی. اما شیخ عبداللّه را به سماع و رقص شیخ انکار می‌بود و گاه گاه اظهار می‌کرد تا شبی بخواب دید کی هاتفی آواز داد کی «قوموا و ارقصوا لِلّه!» یعنی «برخیزید و رقص کنید برای خدای سبحانه و تعالی!» بیدار شد و لاحول کرد و گفت این خواب شوریده بود کی مرا شیطان نمود. دیگر بار بخفت همچنین دید کی هاتفی می‌گوید کی «قوموا وارقصواللّه» بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سوره‌ای دو سه از قرآن برخواند، در خواب شد همان دید دانست کی جز حقّ نتواند بود. بامداد برخاست و بخانقاه بزیارت شیخ آمد و شیخ را دید کی از اندرون خانه می‌گفت کی قوموا و ارقصواللّه. شیخ عبداللّه را آن انکار از دل دور شد.

حکایت

هم درین وقت روزی شیخ عبداللّه باکو به نزدیک شیخ آمد، شیخ در چهار بالش نشسته بود و تکیه کرده، از آن انکاری بدل او درآمد. شیخ گفت به چهار بالش منگر بخلق و خوی نگر. چون شیخ این دقیقه بنمود بدین لفظ موجز، شیخ عبداللّه را آن انکار برخاست و توبه کرد کی دیگر بر شیخ هیچ اعتراض نکند.

پیام بگذارید