نگاهی به فیلم «یک تصادف ساده» ساختهٔ جعغر پناهی، بررسی انتحال این فیلم و حواشی دیگر
سعید مستغاثی
توضیح : بخشی از این یادداشت، پیشتر در پست اینستاگرامی سعید مستغاثی منتشر شده بود.
خاطرم هست وقتی برای اولین بار فیلم “زیردرختان زیتون” ساخته عباس کیارستمی در بخش مسابقه جشنواره فیلم کن سال 1994 به نمایش درآمد، به دلیل پخش چند ثانیه از موسیقی زمان Time اثر گروه پینک فلوید، فیلم دچار مشکل شد و حتی صحبت شکایت و به اصطلاح سو Sue کردن تهیه کنندگان فیلم “زیر درختان زیتون” و شخص عباس کیارستمی پیش آمد، آن هم به خاطرپخش موسیقی یاد شده در اولین صحنه فیلم وقتی معلم سوار مینی بوسی شده و از رادیوی مینی بوس که دلیل خیلی ساده ای داشت؛ موسیقی فوق آهنگ تیتراژ برنامه ای به نام “تقویم تاریخ” بود و هست که صبح ها قبل از اخبار ساعت 8 پخش شده و همچنان می شود! و این همان ساعتی بود که معلم به مدرسه می رفت و طبعا رادیوی مینی بوس که در آن زمان روشن بود، ناگزیر این موسیقی را پخش می کرد! تا اینکه قرار شد، آن چند ثانیه موسیقی پینک فلوید از روی فیلم برداشته شود و عذرخواهی کتبی هم توسط سازندگان فیلم “زیر درختان زیتون” از آنها به عمل آید!!
فیلم “زیر درختان زیتون” به دلیل همان چند ثانیه در جشنواره فیلم کن آن سال، نه در تنها در بخش مسابقه موفقیتی به دست نیاورد که در هیچ بخش دیگری، حتی دهها بخش و جوایز جنبی جشنواره هم موفقیتی کسب نکرد!!
می خواستند فیلم را بسوزانند!
در همان سال 1994 وقتی فیلم “پری” داریوش مهرجویی در آستانه نمایش جهانی قرار داشت و به عنوان آغاز این نمایش، در برنامه فستیوال فیلم های ایرانی موزه لینکلن نیویورک قرار گرفت، وکلای جی دی سالینجر (نویسنده ای که کتاب “فرانی و زویی” و همچنین داستان “یک روز خوش برای موزماهی” او مورد اقتباس آزاد مهرجویی در فیلم “پری” قرار گرفته بود) به دلیل اقتباس بدون اجازه، علیه مهرجویی شکایت کردند و مهر توقیف FBI روی فیلم خورد و حتی قرار بود که نسخه های فیلم را بسوزانند!
نکته اینجا بود که مهرجویی با صداقت و درستی، در تیتراژ ابتدایی فیلم به اقتباس خود از آثار سالینجر اشاره کرد ولی از آنجا که این نویسندهٔ آمریکایی سر اقتباس داستان “عمو ویگیلی در کنتیکت” برای فیلم «قلب دیوانه من» مایکل رابسون به طور کلی از سینما و فیلم متنفر شده بود و اجازه هیچ اقتباسی از کتاب هایش را نمی داد.
به این ترتیب فیلم “پری” نه تنها از اکران در آمریکا بلکه از هرگونه نمایش بین المللی و شرکت در جشنواره های جهانی محروم گردید!
کپی کن! هرجور که خواستی!!
غرض از این مقدمه چینی، اشاره به کپی بلافصل “یک تصادف ساده” از نمایشنامه “مرگ و دوشیزه” آریل دورفمن شیلیایی و همچنین فیلمی که رومن پولانسکی در سال 1994 از آن اقتباس نمود. “یک تصادف ساده”، دقیقا همان تم و قصهٔ مرکزی “مرگ و دوشیزه” را داراست؛ برخورد تصادفی یک متهم با بازپرس سابق خود که حالا هویتش را پنهان می دارد و او می خواهد انتقامش را بگیرد.
این در حالی است که سازندهٔ “یک تصادف ساده” در سراسر اثرش، ناجوانمردانه حتی اشارهای کوچک به برداشت ولو آزاد از نمایشنامه آریل دورفمن نداشته، ولی در هیچ کجای دنیا هم (برخلاف مثال های ذکر شده و البته بسیاری از موارد مشابه) یقهاش را نگرفتند و همهٔ آنهایی که مدام برای حق مؤلف یا کپیرایت یقه جر داده و گریبان چاک می کنند، کلامی بر زبان نیاوردند که هیچ، به شکل تابلوواری از آن حمایت کردند.
“یک تصادف ساده” را در بخش مسابقه هفتاد و هشتمین جشنوارهٔ فیلم کن شرکت دادند و در مقابل آثار برجستهای همانند طرح فنیقی (وس اندرسن)، ادینگتن (اری استر)، رنوار (چی هایاکاما)، صراط (الیور لاکسی)، موج نو (ریچارد لینک لیتر)، دو دادستان (سرگئی لوزنیتسا)، مامور مخفی (کلبر مندونسا فیلیو) و مغز متفکر (کلی رایکارد) که در لیست منتقدان مجلهٔ معتبر کایه دو سینما، بالاتر از آن قرار داشتند، جایزهٔ اول خود یعنی نخل طلایی را هم نصیبش کردند!
“یک تصادف ساده” در جشنواره های دیگر مانند تورنتو هم شرکت کرد و هیچکس کَکَش هم نگزید و نگفت “خرِ این فیلم به چند من” است!!
سپس کمپانیهایی مانند ممنتو و MK2 و … و پخش “نئون” در آمریکا پای آن رفتند و در مقابل فیلمهای مهمی مثل «موج نو» (ریچارد لینک لیتر)، به عنوان نمایندهٔ فرانسه راهی آکادمی اسکارش کردند که شاید یک اسکار هم جلویش بیندازند!
یعنی وقتی قرار باشد از یک اثری حمایت کنند، نه تنها ساختار و فرم آن و نسبتش با “فیلم” و “سینما” برایشان اهمیتی ندارد، بلکه کپی و کپیرایت و حقوق مؤلف و …. و از این دست مقولات به قول معروف کیلویی چند؟!!
مشابهتهای پیشانیسفید!
کپیبرداری بلافصل “یک تصادف ساده” از “مرگ و دوشیزه”، آنچنان اظهر من الشمس است که هرکسی نمایشنامهٔ دورفمن و فیلم پولانسکی را یک بار هم دیده باشد، متوجه این کپیبرداری البته ناشیانه و آماتوری و دست و پا شکسته می شود:
در هر دو فیلم، برخورد متهم و بازپرس سابق براثر خرابی اتومبیل صورت می گیرد و در هر دو فیلم شناسایی بازپرس از طریق صدا و لحن و برخی نشانه ها و حتی به طور مشخصْ لمس بدن صورت میگیرد! چرا که در هنگام بازجویی چشمهای متهم بسته بوده و او با حسهای دیگرش، بازجو را به خاطر سپرده است.

در صحنهای از “یک تصادف ساده”، حمید با چشم بسته و دستکشیدن روی پای سالم بازپرس سابق (که بیهوش است) به قطعیت میرسد و در “مرگ و دوشیزه” نیز چنین اتفاقی افتاده بوده!
بسیاری از دیالوگها همسان است، درباره خشونتها و تهدیدها و صحنهسازیها و …. با این تفاوت که در “مرگ و دوشیزه”، داستان در یکی از کشورهای آمریکای لاتین اتفاق افتاده و در “یک تصادف ساده” در ایران!
در “مرگ و دوشیزه”، یک متهم و قربانی (پائولینا لورکا) وجود دارد اما در “یک تصادف ساده”، خصوصیات رفتاری و گفتاری و شخصیتی متهم بین ۴ نفر تقسیم شده که هر یک بخشی از روحیات فرد قربانی “مرگ و دوشیزه” را داراست.
یک عکاس عروسی (شیوا) که جستجوگری او را گرفته، عروس (گلرخ) که خاطرات او از رفتارهای شنیع (از جمله درگوش زمزمهکردن و پیشنهادات بیشرمانه) را یدک می کشد، حمید که خاطرات رفتارهای خشن را یادآوری کرده و خود نیز بخش خشونتبار آن را مانند پائولینا بروز میدهد و وحید که انتقام را دنبال میکند.


این درحالی است که هر یک از آنها دارای کمپلکسهای اجتماعی و روانی و اخلاقی هستند؛ شوهر گلرخ یا داماد عروسی، مفسد اقتصادی است، شیوا به حمید خیانت کرده و حمید هم پرخاشجو و خود یک پا بازپرس است، گلرخ با همان مفسد اقتصادی زندگی مشترک تشکیل داده و وحید هم گویا دو قطبی بوده و مدام تیپ های دکتر جکیل و مسترهایدش به ترتیب بیرون میزنند!
شخصیت های قوام نیافته و برعکس کاراکتر پائولینا که با قدرت، همهٔ قصه و روایت را به دنبال خود میکشد، در “یک تصادف ساده”، کاراکترهای یاد شده، آنچنان پا درهوا و بیهدف و مغشوش به نظر میرسند که حداقل حمید و وحید و شیوا به راحتی قابل حذف بوده و همان عروس یعنی گلرخ که تقریبا سایهای از همه آن ویژگیهای انتقام و خشونت و خاطرهٔ رفتارهای شنیع و جستجوگری را با خود دارد، کافی به نظر میرسد.
شخصیت ها و اتفاقات و دیالوگ های اضافی
این شخصیت های اضافی برخلاف “مرگ و دوشیزه”، باعث شده که اتفاقات اضافی و حاشیهای و بیخاصیت، سراسر “یک تصادف ساده” را در برگرفته و آن را از شکل و شمایل یک فیلم خارج سازد.
مثل عکاسی عروسی و بحث های طولانی و کشدار و تکراری داخل ون و بیابان و جاهای دیگر میان آن ۵ نفر و قبر کندن و … که مثلا در “مرگ و دوشیزه”، حتی بردن بازجو در بالای پرتگاه، بالاخره او را به اعتراف وادار کرده اما قبرکندن در “یک تصادف ساده”، بیخود و بیجهت باعث طولانیشدن کار شده و خشم وحید میتوانست به شکل دیگری خالی شود.
شخصیتها و حوادث ، اثر را مملو از دیالوگهای توضیحی و تکراری نموده و آن را به ورطهٔ شعر و شعارهای گلدرشت و تویذوقزننده کشانده که مانند سخنرانیهای خود کارگردان در جشنوارهها (به جای توضیح درباره فیلم و سینما!) به شدت “یک تصادف ساده” را به “یک بیانیهٔ پرغلط” تبدیل ساخته است.
به قول مارکوس اوزل، سردبیر نشریهٔ معروف “کایه دو سینما” که در جشنوارهٔ کن ضمن دادن یک ستاره از ۴ ستاره به این اثر، در بخشی از نقد خود نوشت:
“… این فیلم اثری بیش از حد نمادین و فاقد عمق احساسی است که ضمن استفادهٔ نامناسب از ساختار روایی غیر خطی، مکرر از استعارههای سیاسی استفاده و اثری تکراری و فاقد نوآوری ساخته شده…”
سازنده اثر آنقدر درگیر این شعر و شعارها و نمادها بوده که اساساً فرصت اندیشیدن به نحوهٔ کارگردانی و فرم و ساختار آن را نداشته و از همین روست که شاهد آماتوریترین و پرغلطترین جای دوربین و قاببندیها و حتی مونتاژ هستیم. فقط نگاه کنید به همان سکانس نخست که قرار است با یک بهاصطلاح تیک آف Take Off مناسب، نقطهٔ درگیرکردن مخاطب با اثر باشد ولی در کمال کجسلیقگی و عدم تسلط به سینما، دوربین در یک فضای بسیار تاریک، روی اقبال (بازپرس سابق) و همسرش مانده (گویا فکر میکند نوع ساختاری فیلم “تاکسی” را در هر موقعیتی می توان به کار برد!) و حدود ۱۰ دقیقه تا زیر گرفتن سگ و بحثهای بیهوده دراین باره ادامه مییابد.
یا در صحنهٔ نهایی که قرار است اقبال اعتراف کند، بازهم دوربین حدود پانزده تا بیست دقیقه روی او فیکس است و وحید و شیوا با بدترین دیالوگهای ممکن (که گویا قبل از صحنههای بیمارستان نوشته شده! چراکه انگار مجدداً به تنظیم کارخانه برگشتهاند!) و بدتر از آن نحوهٔ ادای رباتیک آن دیالوگها، سکانس نهایی یا به اصطلاح لندینگ Landing فیلم را هم بدینگونه به فنا میدهند!
چپاندن تحولات برره ای به اثر دورفمن!
“مرگ و دوشیزه” از یک روند منطقی و سینمایی برخوردار بوده و مخاطب را در یک شیب نموداری تعلیقی تا سکانس نهایی و لب پرتگاه میکشاند اما در “یک تصادف ساده”، آن همه سر و صدا و شعر و شعر و قیل و قال، ناگهان با یک تلفن دختر اقبال ، به یک باره دچار تحول بهاصطلاح بررهای شده و همگی انگار که در یک برنامهٔ شبکههای استانی یا آگهیهای تلویزیونی هستند، ناگهان فاز کمک و همدلی برداشته و یکهویی میشوند عمو قناد و بابا برقی و آقای گاز و … !
و از همین روست که کارگردان در هیچ یک از کنفرانسهای مطبوعاتی و سخنرانیهای بعد از نمایش فیلم و دیگر صحبتها، اساساً از نسبت اثرش با فیلم و سینما سخن نگفته و نمیگوید!
جایزه به آنچه که “فیلم” نیست!
اما به او جایزه می دهند، آن هم از نوع نخل طلا که حتی به هنریترین فیلمساز تاریخ سینما (به قول خودشان) یعنی اینگمار برگمان ندادند! دلیلش هم اصلا سینما و هنر نیست، همچنانکه خود جناب کارگردان هم از فیلم و سینما حرفی نمی زند!
رییس هیئت داوران جشنواره امسال کن یعنی ژولیت بینوش درباره علت دادن نخل طلا به “یک تصادف ساده” گفت:
“این فیلم از حس مقاومت و بقا سرچشمه میگیرد که امروز کاملاً ضروری است. بسیار انسانی و در عین حال سیاسی است، چون او (پناهی) در کشوری با شرایط پیچیده زندگی میکند….”
و یکی دیگر از اعضای هیئت داوران یعنی جرمی آرمسترانگ گفت : “برای جایزه دادن، چیزهایی بسیار مهمتر از فرم و ساختار سینمایی هم وجود دارند!”
در واقع می توان گفت آنچه سینمای ضعیف جعفر پناهی را در دنیا برجسته ساخت، نه ظرفیت و توانایی فیلمسازی بلکه احکام قضایی ریز و درشت اعم از 20 سال ممنوعیت فیلمسازی و خروج از کشور بود که نصیبش شد و طرفه آنکه وی در آن مدت بیشتر از همیشه فیلم ساخت و بیشتر از همیشه فیلم هایش را به جشنواره های خارجی فرستاد و بابت همان ممنوعیتهای صوری، جوایز متعدد دریافت نمود.
به نظر می آید در اینجا همان ارزیابی رسانه سلطنتی انگلیس یعنی بی بی سی در سال 2018 و هفتاد و یکمین دوره جشنواره فیلم کن، همچنان جاری است که نوشت:
“… شرایط جعفر پناهی در ایران، ممنوعیت فیلمسازی و ممنوع الخروجی، او را در یک موقعیت استثنایی قرار داده که میتواند توجه جشنوارهها و رسانهها را به خود جلب کند؛ موقعیتی که افسوس هر سینمادوستی را در هر کجای جهان (به حق) برمیانگیزد و در کنار آن البته پناهی هم خودآگاه از آن سود میجوید…”
در واقع این همان برداشتی بود که نشان میداد، آنچه جشنوارهٔ کن و دیگر مراسم سینمایی مورد توجه قرار نداده و نمیدهند، همانا قابلیتهای هنری و سینمایی یک فیلم بوده و هست. چنانچه «تییهری فرمو» یکی از مسئولین این جشنواره، در سالهای قبل از آن اعلام کرده بود که همه فیلمهای جعفر پناهی دراین جشنواره پذیرفته خواهند شد و وی برای همیشه داور تمامی جشنوارههای جهان است! یا به عبارت دیگر “فیلم” و “سینما” یعنی “کشک” و هنر یعنی “پشم” !! شعر و شعار را عشق است!!!
شیر برای خودی ها و موش درمقابل دیگران!
به عنوان حسن ختام، بی مناسبت نیست، حرف های این جناب کارگردان را در هنگام دریافت جایزه اش در جشنواره تورنتو بخوانیم و سطح آگاهی او را به عنوان یک مدعی فیلمسازی به ارزیابی بنشینیم که تا چه حد از روزگارش عقب است و از همین روست که آثارش انگار به ماقبل تاریخ تعلق دارد. پناهی در جشنواره تورنتو گفت:
«… بعد از 19 سال که آمدم، جاهای مختلفی از دنیا می روم، نشانه هایی را می بینم که ترس برم می دارد که داریم به کجا میرویم! درست در جاهایی که اصلا توقع نداریم این نشانهها وجود داشته باشد… آیا دنیا به سمتی می رود که ترسناک خواهد بود؟ … الان هم در خیلی جاها آن نشانهها را می بینم … دنیا به کجا خواهد رسید؟ امیدوارم … حداقل با دیدن این نشانه های از یک آینده خوفناک بترسند …»
شاید او از جنایات مهیبی که در دنیا و به خصوص غزه اتفاق افتاده و میافتد، با خبر شده! یا تحت تأثیر جنبشهای عظیم مردمی علیه اسراییل و آمریکا قرار گرفته و به چشم خود دیده که چگونه آمریکا و اروپا در جنایات اسراییل شریک هستند!! همان اروپایی که هزینههای فیلمش را داده و به او جایزه میدهند و تقدیرش می کنند!!
اما همهٔ اینها به آن معنی است که او قبل از این سفر از هیچ یک از این واقعیات مطلع نبوده که اینچنین تکان خورده است؟! آیا اینقدر این جماعت شبهروشنفکر علیرغم همه ادعاهای شداد و غلاظ خود، ناآگاه و بیسواد و غرق دریای جهالت است؟!

اگرچه در همین حرف ها، برخلاف اکثریت هنرمندان و سینماگران جهانی که حتی در همان کن به صراحت از غزه و فلسطین حمایت کرده و علیه اسراییل و آمریکا موضع گرفتند ولی او برای اینکه موقعیت و جوایزش به خطر نیفتد، برخلاف سر و صدایش علیه مردم و کشور خود اما در مقابل آنها خیلی سربسته و محافظه کارانه و با ایما و اشاره سخن گفته و از همین روی در انتهای صحیت هایش اعتراف کرده:
«… ما برای اینکه یک دنیایی را بسازیم که در آن دنیا همه ما به راحتی زندگی کنیم، هرکدام باید به فکر کشور خودمان باشیم….!»

