یادداشتی دربارهٔ «در جبههٔ غرب خبری نیست» نوشتهٔ اریش ماریا رمارک
هنوز جنگ هشتساله به پایان نرسیده بود که داستانها و، بهخصوص، خاطرات جنگ بهتدریج در روزنامهها و نشریات آن روزگار منتشر شدند. با گذشت زمان، ترجمهٔ آثار مربوط به جنگهای دیگر نیز راه خود را به بازار کتاب ایران باز کرد. پس از پایان جنگ، حجم آثار ترجمهشده افزایش یافت و نویسندگان ایرانی بیش از گذشته فرصت پیدا کردند تا با تجربهها، شیوههای روایت و تکنیکهای داستاننویسی نویسندگان دیگر کشورها آشنا شوند؛ آشناییای که میتوانست افق تازهای پیش روی ادبیات جنگ ایران بگشاید.
در میان این آثار، رمان «در جبههٔ غرب خبری نیست» نوشتهٔ اریش ماریا رمارک جایگاهی ویژه پیدا کرد. این رمان، با وجود تفاوتهای تاریخی و فرهنگی میان جنگ جهانی اول و جنگ هشتسالهٔ ایران و عراق، فرصتی فراهم میکند تا تجربهٔ جنگ از منظری متفاوت بررسی شود؛ منظری که بهجای تأکید بر پیروزی، افتخار نظامی و قهرمانسازی، بر رنج انسان، فرسایش روح، مرگ و نابودی زندگی تمرکز دارد.
البته ادبیات جنگ ایران، بهدلیل ویژگیهای تاریخی، فرهنگی و اعتقادی خود، در بسیاری از آثارش با نوعی نگاه معنوی به جنگ همراه بوده است. مفاهیمی چون شهادت، ایثار، فداکاری و دفاع از میهن در این آثار جایگاهی برجسته دارند. در مقابل، رمارک میکوشد جنگ را از زاویهٔ تجربهٔ انسانی سربازانی روایت کند که در میانهٔ نبرد، بیش از هر چیز، با ترس، گرسنگی، تنهایی، جراحت و مرگ مواجهاند. از همین رو، مقایسهٔ این دو رویکرد میتواند برای خوانندهٔ ایرانی تأملبرانگیز باشد؛ نه برای داوری سادهانگارانه دربارهٔ درستی یا نادرستی یکی از آنها، بلکه برای شناخت وجوه گوناگون تجربهٔ جنگ و شیوههای بازنمایی آن در ادبیات.
حتی امروز نیز «در جبههٔ غرب خبری نیست» رمانی تازه و قابل تأمل به نظر میرسد؛ بهویژه برای خوانندهٔ ایرانیای که میخواهد جنگهای دیگر کشورها را فراتر از روایتهای قهرمانمحور و تصویرهای سینمایی هالیوود بشناسد. سینما در معرفی این رمان و نشاندادن ابعاد انسانی جنگ نقش مهمی داشته است، اما ادبیات امکان دیگری در اختیار خواننده میگذارد: ورود به ذهن و احساس شخصیتها، درک تدریجی فرسایش روانی آنها و لمس فاصلهای که میان زندگی پیش از جنگ و آنچه در میدان نبرد بر سر انسان میآید، ایجاد میشود.
لطفاً برای دیدن ادامهٔ مطلب، عضو سایت شوید و اشتراک بخرید


