بازی آخر
۲۸ سال و ۶ ماه بعد از آخرین باری که ناهید با شلیک بیژن مرده بود، بیژن کلتش را به سمت او گرفت. ناهید با چشمی گریان فریاد زد: نه … من اینبار دیگه برات نمیمیرم.
بیژن گفت: میمیری ناهید…میمیری.
"اگه خودمو به مردن نزنم بیژن چه کار میکنه؟"
نقد داستان کوتاه «بازی آخر»
داستان را که میخوانی ساختار برایت ناشناخته است . به سمت زبان داستان میروی یک روایت موجز دارد و فقط شمههایی از خشونت را میبینی . ولی کلمه بازی ساختار داستان را ظاهر و باطن میکند یعنی دو سطح . زمان هم دوسطحی میشود: زمان حال که انگار درگیری بیژن و ناهید جدی است و گذشته ازخاطره و تکرار بازی های کودکی. بازیها هم در خود نشان خشونت را دارد. اگر از کودکیشان صحبت میشود البته هیچ نشانی نیست که دلیل شود آنها به چه دلیل در کودکی با هم بوده اند ... صدای بنگ بنگ ما ، دور حوض همه جا را می گرفت .... این جمله از کودکی می آید؛ چرا؟
لطفاً برای دیدن ادامهٔ مطلب، عضو سایت شوید و اشتراک بخرید
