تعلیق، زیر آوار اسلوموشن
نقد سریال «بیستویک» ساختهی بهنام بهزادی
به قلم محسن خیابانی
سریالهای شبکۀ نمایش خانگی ما هم این روزها وضعیت جالبی دارند. در شرایطی که کمتر کسی سریالهای تلویزیون را میبیند و اگر هم ببیند، بیشتر میخواهد نکتهای برای گیر دادن پیدا کند، قرار بود شبکۀ نمایش خانگی راه فراری باشد از آن فضا؛ جایی که فیلمها و سریالها هم آزادتر باشند و هم باکیفیتتر. اما در عمل، اگر از استثناهایی مثل در انتهای شب بگذریم، خروجی عمدتاً آثاری شدهاند که فقط در نشان دادن و گفتن بعضی چیزها آزادی بیشتری دارند، اما از نظر کیفیت هنری، فیلمنامه و حتی گاهی بازیگری، از همان سریالهای پرایراد تلویزیون هم عقبتر میایستند.
بهعنوان کسی که همیشه منتقد کارگردانی پرجلوۀ سیروس مقدم با آن کاتها و زوایای دوربین عجیب بودهام با تماشای کارگردانی نرگس آبیار در قسمت اول سووشون، چنان سردردی گرفتم که نشستم تا بهعنوان قرص مسکن، قسمتی ار سریال پایتخت را ببینم چون کارگردانی سیروس مقدم دارای حداقلی از زیباییشناسی بود! احساس میکنم اغلب کارگردانان ما در شبکۀ نمایش خانگی، آزادی را با کیفیت اشتباه گرفتهاند؛ در حالی که این دو، هیچ ملازمهای با هم ندارند.
در چنین شرایطی، خبر ساخته شدن سریالی جنایی توسط بهنام بهزادی، باعث خوشحالی خیلیها شد. بهزادی، برخلاف خیلی از کارگردانهای شبکۀ نمایش خانگی، فیلمسازی است که سابقهاش نشان میدهد دغدغه دارد و صرفاً برای تولید یک محصول مصرفی جلوی دوربین نمیرود. قاعدۀ تصادف، تنها دو بار زندگی میکنیم و البته وارونگی نشان داده بودند که او هم زبان تصویر را بلد است و هم میتواند جذابیت روایی را بدون توسل به شگردهای دمدستی ایجاد کند. بنابراین طبیعی بود که انتظارها از سریال جنایی او (۲۱) بالا برود.
سریال کمسروصدا
۲۱ که از اردیبهشت تا اوایل مرداد امسال پخش شد، کموبیش پخش منظمی داشت اما نتوانست در فضای مجازی آنچنان دلبری کند و عملاً سروصدای خاصی به پا کند. البته ربط دادن کیفیت یک اثر به میزان جنجالهایش، سادهانگارانه است. کم نبودهاند فیلمها و سریالهایی که در زمان پخش، تقریباً بیسروصدا از کنارشان گذشتهایم و سالها بعد ارزششان مشخص شده است. همانطور که آثار پرسروصدایی هم بودهاند که چند ماه بعد حتی اسمشان هم از حافظۀ مخاطبان پاک شده است.
از خیلی خوب تا خیلی بد
سریال شروع نسبتاً جذابی دارد اما از همان قسمت اول احساس میکنید در بعضی چیزها خیلی خوب و در بعضی چیزها بسیار بد است. این نوسان کیفیت، شاید بزرگترین ویژگی سریال باشد؛ ویژگیای که هم امید میدهد و هم ناامید میکند. مثلاً در حالی که مهدی حسینینیا مثل همیشه بازی خوب، کنترلشده و دلپذیری دارد، شادی مختاری در نقش قاتل سریال چندان باورپذیر نیست. مشکل فقط این نیست که خوب بازی نمیکند؛ مشکل این است که شخصیتی با این میزان رازآلودگی و پیچیدگی، به بازیگری نیاز دارد که بتواند حتی بدون دیالوگ، بخشی از دنیای درونی شخصیت را منتقل کند؛ اتفاقی که اینجا کمتر رخ میدهد.
از جایی به بعد هم که سعید آقاخانی وارد داستان میشود، حتی از حسینینیا هم حضور مؤثرتری پیدا میکند. آقاخانی سالهاست که ثابت کرده حتی خارج از نقشهای کمدی، بازیگر بسیار توانایی است و اینجا هم از بهترین انتخابهای سریال است. اما درست در نقطۀ مقابل، هرچه حضور یکتا ناصر پررنگتر میشود، کیفیت بازیش پایینتر میآید. با وجود سابقۀ نسبتاً خوب او و بازیهای قابل قبولش در برخی آثار قبلی، اینجا نه شخصیت را باور میکنیم و نه احساساتش را. حتی اگر بخواهیم ضعف شخصیتپردازی را هم در نظر بگیریم، باز بازی او از حد انتظار پایینتر است و متأسفانه در بعضی سکانسها حتی از شادی مختاری هم ضعیفتر ظاهر میشود.
فیلمنامه
فیلمنامۀ ۲۱ به قلم مسعود خاکباز، همانقدر که برگ برندۀ سریال است، میتواند پاشنۀ آشیلش باشد. مثلاً تا قسمت سوم، سریال تقریباً در یک حالوهوا پیش میرود اما با ورود شخصیتهای تازه، رنگ و بوی بهتری پیدا میکند. در ادامه، یکی دو بار دیگر مسیر قصه بهخوبی تغییر میکند تا دچار رکود و ملال نشویم. این تغییر مسیرها از آن جنس پیچشهایی نیستند که صرفاً برای غافلگیر کردن مخاطب طراحی شده باشند؛ دستکم در نصف بیشتر سریال، احساس میکنید نویسنده میداند دارد داستان را به کدام سمت میبرند.
اما همین ویژگی، در قسمتهای پایانی تقریباً از بین میرود. هر دو قسمت آخر، بیش از ده یا پانزده دقیقه جانمایۀ داستانی ندارند اما بیشتر از چهل دقیقه ادامه پیدا میکنند. این دیگر از آن کشدار شدنهایی نیست که بشود به حساب فرصت دادن برای تنفس شخصیتها گذاشت؛ بیشتر شبیه این است که نویسنده، مواد خام کافی برای پایانبندی نداشته و مجبور شده زمان را به هر شکلی پر کند آن هم در حالی که دو قسمت پایانی، هیچ برگبرندهای ندارند.
کارگردانی
سریال از نظر کارگردانی، هرچند در حد بهترین آثار کارگردانش نیست، اما همچنان قابل توجه است. قاببندیها عمدتاً حسابشدهاند و در نماهای نزدیک، خوشسلیقگی دیده میشود. بهنام بهزادی بلد است چگونه با فاصله دوربین از بازیگر، حس صمیمیت یا تهدید را منتقل کند و خوشبختانه برخلاف بسیاری از سریالهای این سالها، دوربینش دائماً در حال خودنمایی نیست. حرکات دوربین اضافی، آنقدر کم هستند که حواس بیننده را از ماجرا پرت نمیکنند و این خودش یک امتیاز است؛ چون این روزها انگار بعضی فیلمسازان تصور میکنند هرچه دوربین بیشتر تکان بخورد، به کارگردان بهتری تبدیل میشوند!
کلانتری شمارۀ یک هم هرچند هیچوقت به یکی از شخصیتهای داستان تبدیل نمیشود، اما با میرانسنهای بهزادی، تا حدودی جغرافیایش در ذهن مخاطب شکل میگیرد. این نکته شاید در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسد اما در آثار جنایی، شناخت فضا و جغرافیای محل وقوع اتفاقات، بخشی مهمی از جذابیت اثر را میسازد.
سرطان اسلوموشن
یکی از معضلات اصلی سریالهای یکی دو دهۀ اخیر، استفادۀ بیش از حد از اسلوموشن است. معضلی که فقط به سریالهای ایرانی محدود نمیشود. سریال بسیار مشهور و محبوب پیکی بلایندرز هم به شکلی سرسامآور از اسلوموشن استفاده میکند؛ به حدی که نگارندۀ این سطور، عطای تماشایش را به لقایش بخشید! اسلوموشن، پیش از این گروه خشن جناب سام پکینپا هم سالها در سینما وجود داشت، اما این پکینپا بود که نشان داد ظرفیتهای این تکنیک بسیار فراتر از آن چیزی است که تا آن زمان تصور میشد. او اسلوموشن را از یک تمهید بصریِ گاهوبیگاه، به ابزاری برای روایت، خلق تعلیق، انتقال احساس و البته نمایش خشونت تبدیل کرد و به نتیجهای خیرهکننده رسید.
ولی اگر سام پکینپا وضعیت امروز سینما و تلویزیون ایران (و حتی جهان) را در استفاده از اسلوموشن میدید، احتمالاً کلاً بیخیال این تکنیک میشد! آن وقت ما یک شاهکار را از دست میدادیم، ولی در عوض صاحب این همه فیلم و سریال اعصابخردکن نمیشدیم که هر چند دقیقه یکبار، بیدلیل زمان را کِش میدهند تا مثلاً حس و حال خلق کنند.
۲۱ هم به شکلی سرسامآور از اسلوموشن استفاده میکند، بدون آنکه این تمهید بتواند به جذابیت اثر کمک کند. نتیجه بیشتر به حس ملال نزدیک میشود تا تعلیق. حقیقتاً اگر این اسلوموشنهای سرطانی نبودند، سریال بهراحتی هشت یا نهایتاً ده قسمت میشد؛ اما این تمهید، بیشتر حکم آب بستن به سریال را پیدا کرده و مدام آن را کش میدهد، بیآنکه چیزی به ارزش دراماتیکش اضافه کند.
همدردی با خلأ
سریال ۲۱ از حیث شخصیتپردازی، نه در مورد شخصیتهای قربانی و نه در مورد خانوادهای که مسبب اصلی شروع جنایتهاست، موفق عمل نمیکند. مشکل این نیست که همه چیز باید سیاه و سفید باشد؛ اتفاقاً آثار جنایی خوب معمولاً مرز میان قربانی و ظالم را مخدوش میکنند. مشکل اینجاست که سریال انتظار دارد ما رنج شخصیتها را باور کنیم، بدون آنکه به اندازهی کافی آن رنج را ببینیم.
اگر ما هیولاهای اصلی فیلم را میدیدیم و ظلمهای اولیهشان را به زبان تصویر و نه فقط دیالوگ درمییافتیم، باز یک چیزی! اما ما عمدتاً رنجهای آن خانواده را میبینیم، در حالی که از قربانیان اولیهی فیلم (که بعدها خودشان به ظالم تبدیل میشوند) بیشتر سبعیت میبینیم تا انسانیت. حالا اینکه یکی از آنها کودکی را دوست دارد یا گاهی رفتاری عاطفی از خودش نشان میدهد، بیشتر تلاشی باسمهای برای شخصیتپردازی است تا ساختن شخصیتی چندوجهی.
اصلاً یکی از ویژگیهای مهم آثار جنایی موفق این است که گاهی مخاطب را وادار میکنند با شخصیتهایی همدلی کند که میداند کارهای وحشتناکی انجام دادهاند. این همدلی، نه از راه چند دیالوگ توضیحی، بلکه از دل موقعیتهای دراماتیک و رفتار شخصیتها به دست میآید. ۲۱ اما بیشتر اوقات، گذشتهی شخصیتها را برایمان تعریف میکند، نه اینکه آن را نشانمان بدهد. در نتیجه، وقتی قرار است انگیزهی انتقام یا خشونت را درک کنیم، بیشتر از آنکه متقاعد شویم، صرفاً یکسری اطلاعات دریافت کردهایم.
مشکل دیگر این است که بعضی شخصیتهای فرعی فقط برای جلو بردن داستان وارد قصه میشوند و بعد تقریباً فراموش میشوند. در یک سریال جنایی، حتی شخصیتهایی که چند دقیقه بیشتر حضور ندارند، باید حس کنند در جهانی زنده زندگی میکنند. اینجا اما گاهی آدمها فقط وقتی وجود دارند که فیلمنامه به آنها احتیاج دارد و بعد از انجام وظیفهشان، انگار از جهان سریال حذف میشوند. همین مسئله باعث میشود دنیای ۲۱ برخلاف ظاهر نسبتاً واقعگرایش، کمی مصنوعی به نظر برسد.
کمی سکوت، لطفاً!
موسیقی ۲۱ با تکیهی بیش از حد بر گیتار الکترونیک در سکانسهای پرتنش و استفادۀ بیش از حد از ویولن، ویولنسل و گیتار در سکانسهای آرام و عاطفی، به یکی از ایرادات جدی سریال تبدیل میشود؛ در حالی که میشد با سازبندی متنوعتر و طراحی دقیقتر، به نتیجهی بسیار بهتری رسید. البته مشکل اصلی فقط جنس موسیقی نیست، بلکه میزان استفاده از آن است. حجم موسیقی در سریال حقیقتاً زیاد است و تقریباً دائماً تلاش میکند احساسات مخاطب را هدایت کند.
در حالی که ملودرامها (مگر در آن استثنای همیشگی یعنی سینمای هند!) هم این روزها کمتر سراغ موسیقی توضیحدهنده میروند، ۲۱ از هر شصت ثانیه، شصتویک ثانیهاش موسیقی دارد (البته با کمی اغراق)! انگار سازندگان از سکوت میترسند؛ در حالی که یک فیلم یا سریال جنایی، گاهی بیش از هر چیز به سکوت نیاز دارد. نه فقط سکوتهای کوتاه، بلکه سکوتهای طولانی و حسابشدهای که اجازه بدهند صدای محیط، نفس کشیدن شخصیتها یا حتی مکث میان دو دیالوگ، خودش تنش ایجاد کند.
گاهی حذف موسیقی، از اضافه کردن یک قطعهی تازه تأثیرگذارتر است. کافی است به بسیاری از آثار جنایی موفق دنیا نگاه کنیم؛ فیلمهایی که در حساسترین لحظات، موسیقی را کنار میگذارند تا مخاطب بدون واسطه با موقعیت روبهرو شود. ۲۱ اما تقریباً همیشه ترجیح میدهد احساسات تماشاگر را با موسیقی به او دیکته کند و همین، بخشی از تأثیر صحنهها را از بین میبرد.
اینجا ایران است؟!
اما شاید مهمترین مسئلهای که بعد از تمام شدن سریال در ذهن من باقی ماند، مسئلهی هویت باشد. سریالهای جنایی انگلیسی حالوهوای خاص خودشان را دارند؛ کافی است چند دقیقه از یک اثر انگلیسی ببینید تا فضای آن را تشخیص بدهید. سریالهای اسکاندیناوی هم همینطورند؛ سرمای هوا، معماری، رنگبندی، نوع روابط اجتماعی و حتی سکوت شخصیتها، بخشی از هویت آن آثار است.
اما آیا در مورد موفقترین سریالهای جنایی شبکۀ نمایش خانگی ایران (از پوست شیر و وحشی گرفته تا همین ۲۱) هم میتوان چنین حرفی زد؟ واقعاً چقدر از این آثار را میتوان فقط از روی حالوهوایشان، متعلق به تهران یا حتی ایران دانست؟
منظورم این نیست که هر چند دقیقه یک بار یک مسجد یا برج میلاد را نشانمان بدهند. اتفاقاً هویت، بیشتر از آنکه از ساختمانها بیاید، از آدمها، روابطشان، زبانشان و زیست روزمرهشان میآید. تهران میتواند در یک اثر جنایی، مثل نیویورک در فیلمهای اسکورسیزی یا لسآنجلس در آثار مایکل مان، خودش به یک شخصیت تبدیل شود؛ شخصیتی که روی رفتار آدمها اثر میگذارد و فقط پسزمینهی ماجرا نیست.
متأسفانه در بسیاری از سریالهای شبکۀ نمایش خانگی، شهر صرفاً یک لوکیشن است. اگر نام خیابانها را عوض کنیم و تابلوهای فارسی را برداریم، اتفاق خاصی نمیافتد. این در حالی است که حتی بعضی سریالهای سالهای دور تلویزیون، با همۀ محدودیتهایشان، از این نظر موفقتر بودند. از مزد ترس گرفته تا خواب و بیدار و کارآگاه علوی. حتی سریال کلانتر، برعکس نامش، حداقل در فصل اولش تلاش داشت جهان داستان را به شهر و جامعهای مشخص گره بزنند؛ چیزی که در سریالهای جنایی امروز شبکۀ نمایش خانگی ایران، کمتر میبینیم.
۲۱ هم از این قاعده مستثنا نیست. سریال میتوانست از فضای تهران، از بافت محلهها، از تفاوت طبقاتی، از شلوغی، از بیاعتمادی و حتی از ریتم زندگی این شهر برای ساختن تعلیق استفاده کند، اما بیشتر اوقات ترجیح میدهد در فضایی رخ دهد که میتوانست تقریباً هر جای دیگری باشد.
جمعبندی
با تمام اینها، ۲۱ سریال بدی نیست؛ اتفاقاً اگر قرار باشد فهرستی از سریالهای جنایی سالهای اخیر شبکۀ نمایش خانگی تهیه کنیم، احتمالاً جایی در نیمۀ بالای جدول خواهد داشت. مشکل اینجاست که سازندهی آن، بهنام بهزادی است؛ فیلمسازی که از او انتظار بیشتری داریم. اگر این سریال را کارگردانی کمتجربه ساخته بود، شاید همین میزان از کیفیت هم قابل تحسین به نظر میرسید، اما وقتی پای فیلمسازی با سابقه و توانایی بهنام بهزادی در میان است، طبیعی است که بیننده کمی سختگیرتر بشود.
۲۱ بیش از آنکه یک شکست باشد، یک فرصت نیمههدررفته است؛ سریالی که بارها نشان میدهد ظرفیت تبدیل شدن به اثری ماندگار را دارد، اما هر بار با ضعف شخصیتپردازی، ریتم نامتعادل، اسلوموشنهای بیامان و زیادهروی در موسیقی، ما را تا لب چشمه میبرد و تشنه برمیگردادند. شاید اگر این ضعفها کمتر بودند، امروز به جای صحبت دربارهی اینکه ۲۱ میتوانست سریال خیلی بهتری باشد، از آن به عنوان یکی از مهمترین سریالهای جنایی ایران یاد میکردیم.



