دوستی به مثابهٔ تخدیر

توسط admin
کمیل میرزائی

نقد فیلم «دوستان من» ساختهٔ ماریو مونیچلی

فیلم «دوستان من» جمعی دوستانه می‌سازد که با بی‌تفاوتی و بی‌غیرتی نسبت به خانواده شکل گرفته است. جمعی که می‌خواهند وضع نامطلوب موجود زندگی‌شان را با کولی­‌گری به هم بزنند اما به هم زدنی که به تغییر نمی‌انجامد گریز از مسئله است پس در حد همان به‌هم‌زدن باقی می‌ماند و اثرش همانند تخدیر است: لحظه‌ای کِرِخت شدن از زندگی است و خودفریبی و باز بازگشت به همان زندگی.

نقد فیلم «دوستان من» ساختهٔ ماریو مونیچلی

کمیل میرزائی

با نمایی از بیرون یک ساختمان اداری که چراغ تعدادی از اتاق‌هایش روشن است وارد فیلم می‌شویم. موسیقی ملال‌انگیزی افزوده می‌شود که نواختن گیتار بی‌نظم و بی‌ضرباهنگ با احساسی از کلافگیْ وضعیت کرخت موسیقی را به هم می‌زند. به‌هم‌زدنی که در ادامهٔ فیلم معین شده و به حس اصلی فیلم بدل می‌شود.

موسیقی ملال‌انگیز بازمی‌گردد و دوربین از دور و با زوم به یکی از اتاق‌های ساختمان سر می‌کشد: کارمندی مشغول کار است. کات به نمایی از داخل اتاق از او. عینک را برداشته و چشم‌هایش را به‌شدت – از خستگی – می‌مالد. گیتارِ کلافه باز موسیقی را به هم می‌زند و باز همان موسیقی ملال‌انگیز محوری ادامه می‌دهد. دوربین لحظه‌ای با زوم، هم­سو با شخصیت بر جاسیگاری روی میز توجه و تأکید می‌کند؛ گویای تأکید بر حال تخدیر شخصیت از روزمرگی و ملال‌انگیزی. با سر و وضعی که مؤید آن است: لباسی متناسب اما ناصاف؛ که کلافگی از رسمیت‌های خشک وضع موجود و بی‌حوصلگی ناشی از آن را می‌رساند. چهرهٔ بازیگر نیز متناسب این وضعیت شخصیت است.

از اداره بیرون می‌زند. صدای راوی – صدای شخصیت – شغلش را معرفی می‌کند. وارد کافه‌ای می‌شود و اولین برون‌ریزی و به‌هم‌زدن را بروز می‌دهد. او که ویراستار روزنامه است هنگام پخش روزنامه بین افراد حاضر، تیترهایی سرکاری و شوخ، متناسب آن‌ها را با صدای بلند می‌خواند. افراد که چون او کلافه از روزمرگی‌اند حوصلهٔ شوخی‌های او را ندارند اما واکنشی هم در جهت به‌هم‌زدن روزمرگی ندارند و این‌چنین فضای ملال‌انگیز موجود را حفظ و تقویت می‌کنند. تا اینجا شخصیت معرفی شده است: کارمند کلافه از وضع موجود که ویژگی او به‌هم‌زدن این وضع است با شوخی.

این‌چنین فیلم با وجوه موسیقی و شخصیت و نسبت او با وضعیت فضایش را برپا می‌کند.

او از کافه بیرون می‌زند به مقصد خانه و خوابیدن. اما صدای ذهنی‌اش در باند صدا می‌گوید: «ولی اصلاً حالشُ ندارم». با این بی‌حوصلگی و برای خلاصی از آن به سراغ دوستانش می‌رود تا در کنار آن‌ها این وضعیت را به هم بزنند.

اولین دوست را در حالی می‌بینیم که سگی بزرگ او را به دنبال خود می‌کشد. نما هم گویای وضعیت این مرد است هم شوخ است و هم تلخ. تلخی فضای فیلم در نسبت میان اسارت مرد به سگ و به‌تبع آن اسارت به دست زن صاحب سگ تعریف می‌شود.

پس از معرفی این دو شخصیت با آن‌ها به سراغ شخصیت سوم می‌رویم. از پشت پنجرهٔ کوچک خانهٔ او صدایش می‌زنند. مرد پنجره را گشوده و از خانه‌ای که در زیرِ زمین واقع‌شده دوستان را در بالا می‌بیند. موسیقی غم‌انگیزی با باز شدن پنجره افزوده می‌شود که حس دریغی را بیان می‌کند که با دریافت وضع زندگی این مرد نزد ما – وجهی دیگر از فضای ملال‌انگیز این شهر – معین می‌شود. دوربین به داخل خانهٔ او می‌رود. خانواده‌اش روی تختی سه‌طبقه خوابیده‌اند و قسمت‌های مختلف خانه (دستشویی و آشپزخانه و…) با پرده مجزا شده‌اند. بنابراین وضع محقر خانوادهٔ او همه در یک حرکت دوربین همراه با شخصیت نمایان می‌شود.

با دستپاچگیْ همسر نحیفش – که خون به چهره ندارد – را دست‌به‌سر می‌کند و می‌زند بیرون. کارگردان با نمایی از کودک در خواب و بعد از همسرِ دل‌زده از شوهر، این خانه را ترک می‌کند و این‌چنین خود و ما را با حسی از دریغ با این خانواده همدل می‌کند.

سه‌نفری به سراغ نفر چهارم می‌روند و خودشان را به همسر او «کولی» معرفی می‌کنند. شخصیت هر یک و نوع شوخی آن‌ها از نسبتشان با این فضا معین می‌شود: دوستانی که با قصد به‌هم‌زدن ملال و کلافگی وضع موجود هرازگاهی جمع می‌شوند و به جایی می‌روند و کاری می‌کنند؛ کاری از جنس شوخی و سر کار گذاشتن.

تا اینجا که انگیزهٔ جمع آن‌ها و حرکت کولی‌­وارشان معین شده با صدای راوی به گذشته می‌رویم و مرور دوستی کولی­‌وار آن‌ها و چگونگی‌اش. آنها با ماشینی درب‌وداغان و با سر و وضعی زخمی به بیمارستانی می‌روند. در آنجا برای درمان بستری می‌شوند اما هدفشان سر کار گذاشتن کادر بیمارستان است. یکی لگن می‌خواهد، درحالی‌که پرستار لگن خالی را بعداً از زیر او برمی‌دارد! یکی کشیش می‌خواهد. یکی مریم مقدس را دیده است! و آخری که تخصصش در شوخی با کلمات بی‌معنی است با یک «سوپر کازولای بی‌موقع از ناحیه راست» آسیب دیده است! اما دکتر که خودش هم از جنس خودشان است با تجویزهایی سرکاری از خجالتشان درمیاید.

فیلم با شوخی‌هایی که بر اساس ماجرای شخصیت‌هاست پیش می‌رود و شخصیت آن‌ها و زندگی هر یک را می‌نماید. هر یک درگیر زندگی تلخی هستند که برای به‌هم‌زدن آن و چه‌بسا گریز از آن و فراموشی‌اش خود را به کولی­گری می‌زنند. کولی­گری برایشان نوعی تخدیر است؛ همانند سیگاری که در صحنهٔ آغازین فیلم بر آن تأکید شد.

یکی از آن‌ها – اولین شخصیت فیلم و راوی – زنش را با قوز سرکاری از سرش باز می‌کند. سر کار گذاشتن او در نسبتش با خانواده‌اش نیز برقرار است. زندگی را جدی نمی‌گیرد و همین عاملی است که زن و پسرش را از او کلافه کرده است.

یکی دیگر از آن‌ها که در آغاز فیلم، سگی او را می‌کشید فریفته زنی شوهردار می‌شود که شوهرش همان دکتر بیمارستان است. فیلم‌ساز با پرداختن به این دکتر و نسبتش با زن و بچه‌اش وجهی دیگر از تلخی فضای موجود را می‌نماید. او زنش را که مصیبتی برای اوست به این مرد وامی‌گذارد. زنی که در پس زیبایی، شخصیتی مریض و یک سگ پر زحمت و دو بچه و یک پرستار بچه هم با خود دارد. از سویی شوهرش هم مدام به خانهٔ این مرد در رفت‌وآمد است. همهٔ این‌ها مرد را کلافه می‌کند تا جایی که از دوستانش می‌خواهد شبی به خانهٔ او بیایند و دخل دکتر را بیاورند البته به‌وسیله شوخی.

پس از صحنهٔ هماهنگی با دوستان در کافه، کات می‌خورد به آوازخوانی سه دوست با دکتر (شوهر زن)! این کات در عین ساختن کمدی، رابطهٔ دکتر با آن‌ها را هم بیان می‌کند: برخلاف تصور مرد، دوستانش با دکتر نزدیک و گرم شده‌اند. اینجاست که او هم به جمع آن‌ها اضافه می‌شود.

کولی­بازی آن‌ها با شوخی در ایستگاه قطار پی گرفته می‌شود. قطار که راه می‌افتد مسافران سرشان را برای خداحافظی از پنجره بیرون میاورند. این دوستان با خواباندن سیلی در گوش آن‌ها خوش می‌گذرانند. شوخی‌ها گرچه غالباً حادثه‌ای هستند اما تبعات ندارند و این است که از آن‌ها کمدی می‌سازد. مثلاً در همین شوخی کسی معترض به آن‌ها نمی‌شود. یا در شوخی خراب‌کردن بخشی از روستا به‌قصد احداث جاده، کارگردان فقط علامت‌گذاری خانه‌ها را نشان می‌دهد و تبعات آن را نه. برخلاف خیلی از فیلم‌های مدعی کمدی که تبعات و عوارض و… در پی حوادث میاید و کمدی را خراب می‌کند و حس ما به جهت دیگری می‌رود.

کارگردان با اینکه ما را در کولی­‌گری و شوخی‌هایشان همراه می‌کند و ما به فعل شوخ آن‌ها می‌خندیم اما دوربینش در برگزاری شوخی‌هایی که سبب آزار دیگران می‌شود – مثلاً شوخی با مسافران قطار یا باز کردن جاده در روستا – با فاصله از فعل آن‌ها است؛ یعنی عدم تمایل او به فعل ناپسند آن‌ها. در نتیجه عدم تمایل ما را نیز برمی‌انگیزد.

فیلم تا انتها نسبت و لحن کمدی با وقایع دارد، حتی تلخی‌ها. تلخی‌ها تلخ برگزار می‌شوند اما برآیندشان کمدی است. حرکت از تلخی به شیرینی. تجربه‌ای شیرین از تلخی برای تماشاگر. این کمدی است و سپس طنز.

مرگ شخصیت اول را به یاد بیاوریم. شخصیتی که «جدی‌نگرفتن» ویژگی اوست. تنها به خانه میاید. به اتاقش می‌رود. دوربین با فاصله از او دمِ درِ اتاق می‌ماند؛ دیگر حوصلهٔ نزدیک‌شدن به او را ندارد/نداریم. او نیمی از بطری شراب را سرمی‌کشد. به سمت پنجره رفته و آن را باز می‌کند و نفس می‌کشد. صدای ذهنی‌اش میاید که حاکی از همان کلافگی از روزمرگی ابتدای فیلم است: «باز هم همون ستاره‌ها، مثل دیشب…» پس کولی‌گری چیزی را تغییر نداده است. دوربین با زوم از اتاق صرف‌نظر کرده و به او توجه می‌کند. باز شراب می‌نوشد و روی تخت دراز می‌کشد. نفس سختی می‌کشد. دوربین بیشتر زوم می‌کند به او. کارگردان هنوز هم نگران اوست؛ ما نیز. به ناگاه دست چپش تیر می‌کشد. صدای ذهنی‌اش این درد را هم جدی نمی‌گیرد. پتو را به روی خود کشیده و چشم‌ها را می‌بندد.

دوستان را خبر می‌دهند که «حال او بد است». یکی از دوستان را به نمایندگی از نسبت همه با او می‌بینیم که در واکنش به این خبر می‌گوید: «حالش چقدر بد است؟» درمی‌یابیم که او را جدی نمی‌گیرند.

همه در اتاقش جمع می‌شوند. دوستان را دور تخت می‌بیند. موسیقی دریغ­انگیز به گوش می‌رسد. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «حالا از جلو چشمام دور بشید… چون باید بمیرم» (هنوز هم جدی نیست). همه می‌روند. کشیش میاید. به او می‌گوید: «بگو فرزندم» او شوخیِ یکی از دوستانش را قرض گرفته و می‌گوید: «یه ضربه محکم با یه سوپرکازولای بی‌موقع». مرد با اعترافی ناواضح که در نهایت باز به «سوپرکازولا» ختمش می‌کند به‌سوی دوست دم در سر می‌چرخاند و می‌میرد. اطراف نمای دم در را دوستان پر کرده‌اند. نما از دوستان است به او، گویی او را در بر گرفته‌اند. دوست سمت چپ قاب می‌گوید: «یعنی واقعاً مُرده؟!» کات به نمایی از همسر مرد مُرده که آخر از همه می‌رسد. زن نیز که هیچ‌گاه او را جدی نیافته رو به دوستان می‌پرسد: «مطمئنید که شوخی نیست؟ واقعاً مرده؟» یکی از دوستان به زن: «یه قطره اشک هم نمی­خوای بریزی؟» زن: «من اشکامُ قبلاً ریختم؛ آدم وقتی گریه می‌کنه که یه نفر بمیره؛ ولی کسی نمرده؛ او کی بود؟ هیچ» و زن و پسرش آنجا را ترک می‌کنند. به‌راستی تلخ‌تر از این که زن و فرزند آدم پس از مرگش، مرگ او و او را هیچ بینگارند چیست؟ مونیچلی اما این تلخی را با کمدی و پس از آن به ما می‌رساند و در نتیجه ما را از این مرد و کولی­‌گری و بی‌خیالی‌اش نسبت به خانواده‌اش بیزار می‌کند. از طرفی نیز نمی‌گذارد تلخی این بیزاری، کام ما را تلخ کند و لحن کمدی را مغشوش؛ بنابراین صحنه بعد که تشییع‌جنازهٔ اوست را جدی برگزار نمی‌کند. به‌این‌ترتیب هم خود و ما را هم­سو با زن و پسر آن مرد در جهت جدی‌نگرفتن آن مرد قرار می‌دهد و هم آن تلخی را با شوخی دوستان می‌زداید و لحن کمدی را حفظ می‌کند.

فیلم «دوستان من» جمعی دوستانه می‌سازد که با بی‌تفاوتی و بی‌غیرتی نسبت به خانواده شکل گرفته است. جمعی که می‌خواهند وضع نامطلوب موجود زندگی‌شان را با کولی‌­گری به هم بزنند اما به هم زدنی که به تغییر نمی‌انجامد گریز از مسئله است پس در حد همان به‌هم‌زدن باقی می‌ماند و اثرش همانند تخدیر است: لحظه‌ای کِرِخت شدن از زندگی است و خودفریبی و باز بازگشت به همان زندگی.

 فیلم‌ساز درحالی‌که ما را به‌وسیلهٔ کمدی با این «جمع» و شوخی‌هایشان همدل می‌کند با پرداخت به زندگی تلخشان، همدلی ما را از تک‌تک آن‌ها می‌زداید. خیانت، تمایل ناسالم، بی‌غیرتی، مستی و تخدیر و… تا مرگ را می‌نماید اما همه با نسبتی از کمدی به تجربهٔ ما درمیاید. کمدی‌ای که با نقد، تبدیل به طنز می‌شود. پس هر ناپسندی و ناخالصی را خالص کرده سپس به تماشاگر می‌رساند. تجربهٔ ناپسند اما بی‌ضرر.

فیلم ما را از تخدیر، از هر نوعش: کولی­‌گری، سیگار، شراب و… بیزار می‌سازد. با خنده، از همهٔ ناپسندی‌ها فاصله می‌گیریم و عبور می‌کنیم؛ با یادی خوش. این تأثیرِ کمدی طنزآمیز است.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

پیام بگذارید