نقد فیلم «بچهٔ مردم» ساختهٔ محمود کریمی
فیلم از نظر فرم و محتوا، تلاش کرده تا میان واقعگرایی اجتماعی و زیباییشناسی سینمایی تعادل برقرار کند. نه آنقدر تلخ است که مخاطب را پس بزند، و نه آنقدر شیرین که از واقعیت فاصله بگیرد. فیلمی است درباره رشد، رفاقت، و ایستادن روی پای خود؛ همان چیزی که تاجی در ابتدای فیلم میگوید: «وقتشه خودی نشون بدین».
نقد فیلم «بچهٔ مردم» ساختهٔ محمود کریمی
محسن خیابانی
فیلم بچهٔ مردم به کارگردانی محمود کریمی، یکی از آثار متفاوت جشنواره فجر ۴۳ بود و توانست جوایز بهترین فیلمنامه، بهترین تدوین و بهترین کارگردان اول را از جشنواره به دست بیاورد. این فیلم با عنوانی آشنا اما روایتی تازه، از دل پرورشگاه سر برمیآورد و با ترکیبی از طنز، نوستالژی و رنگ، قصهای گرم و انسانی را در بستر برههای حساس از تاریخ ایران روایت میکند.
عنوانی آشنا، روایتی متفاوت
اگرچه در تیتراژ فیلم بچهٔ مردم اشارهای به داستان کوتاه مشهور و همنام جلال آل احمد نشده، اما الهاماتی حداقلی از آن گرفته است. فیلم محمود کریمی انگار از جایی شروع میشود که داستان جلال آل احمد پایان مییابد. در جایی از فیلم، دیالوگهایی شنیده میشود که شبیه به خلاصه داستان جلال است. البته تفاوت لحن و فضای دو اثر چشمگیر است: داستان بچهٔ مردم یکی از تلخترین و تکاندهندهترین آثار جلال است، اما فیلم فضای بسیار روشنتری دارد. اشارۀ بیشتر و دقیقتر به شباهتها و تفاوتهای این دو اثر، منجر به لو رفتن داستان فیلم میشود. فقط بدانید که از این به بعد هرجا در این نوشته به بچهٔ مردم اشاره شد، مراد فیلم محمود کریمی است و نه داستان جلال آل احمد.
ماجرا از این قرار است که…
فیلم بچهٔ مردم داستان ابوالفضل (با بازی مهبد جهاننوش) را روایت میکند؛ پسری که در پرورشگاه بزرگ شده و حالا در آستانهی ورود به بزرگسالی، باید راه خودش را پیدا کند. فیلم علاوه بر او روی سه دوست پرورشگاهیاش تمرکز ویژهای دارد. در رأس پرورشگاه، تاجی با بازی خیلی خوب کامبیز امینی قرار دارد؛ مدیری که هم سختگیر است و هم دلسوز، و در بزنگاههایی، نقش پدرانهای ایفا میکند. این گروه، در دل پرورشگاه و در مواجهه با جامعه، قصهای گرم و انسانی را رقم میزنند.
از قابها تا قلبها
در همان دقایق آغازین، درمییابیم که محمود کریمی، تأثیراتی از ژان پیر ژونه و وِس اَندرسون گرفته ولی نتیجه کارش از تقلید صرف، فاصله دارد. او با بهرهگیری از رنگ، قاببندی و ضرباهنگ، اثری خلق کرده که هم شخصی است و هم آشنا. مثلاً در طراحی صحنههای پرورشگاه، ترکیب رنگهای گرم و قابهای متقارن، یادآور آثار اندرسون است، اما حالوهوا و معماری پرورشگاه، ایرانی است و از آن مهمتر، آن فاصلهگذاری عاطفی که ناشی از فرمالیسم افراطی در آثار متأخر وس اندرسون است و در بازیهای متصنع بازیگران آثارش به چشم میآید، اینجا و در نقشآفرینی طبیعی و گرم بازیگران بچهٔ مردم ، دیده نمیشود.
فیلم در بازسازی فضای ایران سالهای قبل و بعد انقلاب، بسیار موفق است. اگر بخواهیم مو را از ماست بکشیم، شاید ایرادهایی وجود داشته باشد ولی خطاهای راکوردی وحشتناکی مثل دیدن ماشینهای امروزی در ایران 50 سال پیش، از سوی سازندگان، سر نزده. حتی در انتخاب موسیقی، ردپای نوستالژی شنیده میشود، بدون آنکه اثر به دام سانتیمانتالیسم بیفتد.
ساختار روایی و زبان بصری
فیلم از نظر ساختار روایی، خطی است اما با پرشهای زمانی و فلشبکهای محدود، به گذشتهٔ شخصیتها سرک میکشد. این تکنیکها نه برای پیچیدهکردن روایت، بلکه برای عمقبخشی به شخصیتها به کار رفتهاند. از نظر زبان بصری، فیلم بهجای حرکات عجیب و غریب دوربین، بیشتر به طراحی صحنه و نورپردازی تکیه دارد. این انتخاب، به فضای پرورشگاهی و حس درونی شخصیتها نزدیکتر است. رنگها در خدمت روایتاند، نه تزئین آن؛ و قابها، نه برای نمایشگری، بلکه برای تأکید بر روابط انسانی چیده شدهاند.
شخصیت اصلی و و سه یار پرورشگاهیاش، پرداختی خوب و به اندازه دارند. هرکدام با ویژگیهای خاص خود، بخشی از روایت را پیش میبرند و در لحظات کلیدی، نقششان پررنگ میشود اما همواره ابوالفضل است که در مرکز ماجراها باقی میماند. گریم و پوشش این چهار نفر، منطبق با نوجوانان عصری است که در فیلم به تصویر کشیده شده هرچند ادبیات کلام و گفتارشان در انطباق با آن زمانه، جای چند و چون دارد.
یکی از سکانسهای بامزه و در عین حال درخشان فیلم، شیطنت سه تا از این نوجوانان در شب زفاف اولین کسی است که از این جمع چهارنفره، متأهل میشود. طنز این سکانس نه تنها به جاست، بلکه به نوعی پیوندی میان رفاقت و بلوغ عاطفی برقرار میکند. در میان خندهها و شوخیهای نوجوانانه، ما جلوهای از مسئولیتپذیری و مراقبت را نیز میبینیم؛ وقتی یکی از آنها در نقش «ناگهان بزرگشده» گروه، لحظهای جدی میشود و نشان میدهد که این رفاقت فراتر از بازی و بچگی است.
در مسیر بلوغ
ماجراهای عاشقانهٔ شخصیت اصلی، بخش قابلتوجهی از زمان فیلم را به خود اختصاص داده. عاشقانهای که در پرداخت فرازهای آغازینش، کمی لوس و آزاردهنده به نظر میرسد. اما این عاشقانه، با تأثیری که بر سرگذشت ابوالفضل میگذارد، در نهایت به جمعبندیای معقول میرسد. تحول در این رابطهٔ عاطفی، نه با چرخشی ناگهانی، بلکه با روندی تدریجی و باورپذیر رخ میدهد. فیلم در این بخش، از کلیشههای عاشقانه فاصله میگیرد و به جای اغراق، به رشد درونی شخصیتها تکیه میکند.
در خط مقدم!
در یکسوم پایانی فیلم، ابوالفضل تصمیم میگیرد به جبهه برود. این انتخاب، نه از سر شعار، بلکه نتیجه مسیری است که طی کرده؛ مسیری که از رفاقت، سرکشی، دلخوری، آشتی و عشق گذشته و حالا به مسئولیت ختم میشود. فیلم در این نقطه، نه به دام تبلیغ میافتد و نه به دام احساساتگرایی خام. جبهه در این فیلم، نهتنها جنبهٔ حماسیاش را حفظ میکند، بلکه بهعنوان ادامهٔ طبیعی بلوغ شخصیت اصلی تصویر میشود. این پایانبندی، هم با فضای تاریخی فیلم همخوان است، و هم با مسیر درونی ابوالفضل. مخاطب حس میکند که این تصمیم، از دل قصه بیرون آمده، نه این که از بیرون به اثر تحمیل شده.

متأسفانه اغلب فیلمهای ایرانی ساخته شده پیرامون هشت سال دفاع مقدس، از توضیحی حداقلی برای چرایی حضور پرشور نوجوانان و جوانان ایرانی در این رویداد مهم، سر باز میزنند. ابوالفضل در یکی از اولین لحظات حضورش پیش یکی از فرماندهان جبهه، درمییابد نامهای که رسانده، حاوی درخواست طلاق همسر این رزمنده است. او از فرمانده میپرسد: یعنی بین جبهه و خانوادهتان، جبهه را انتخاب میکنید؟ و جواب میشنود: چون خانوادهام را انتخاب کردهام، اینجا هستم! (نقل به مضمون). همین دیالوگ به شکلی دیگر در فیلم تکرار میشود، جایی که قوس شخصیتی ابوالفضل کامل میشود و در نهایت، فیلم با سکانسی تمام میشود که هرچند پایان شاد محسوب نمیشود اما پایانی رضایتبخش است!
جمعبندی
در مجموع، «بچهٔ مردم» فیلمی است که از نظر فرم و محتوا، تلاش کرده تا میان واقعگرایی اجتماعی و زیباییشناسی سینمایی تعادل برقرار کند. نه آنقدر تلخ است که مخاطب را پس بزند، و نه آنقدر شیرین که از واقعیت فاصله بگیرد. فیلمی است درباره رشد، رفاقت، و ایستادن روی پای خود؛ همان چیزی که تاجی در ابتدای فیلم میگوید: «وقتشه خودی نشون بدین».
شاید اجزای فیلم به طور جداگانه، تقلیدی و آشنا به نظر برسند. مثلاً جایی یاد شیطنتهای آثار برتر ژان-پیر ژونه میافتیم یا در بخش جبهه، سکانس پایانی نامههایی از ایووجیمای کلینت ایستوود برایمان تداعی بشود، اما ترکیب همهٔ اینها به اثری تبدیل شده که حالوهوای خاص خودش را دارد. محمود کریمی در فیلم اولش، کسی است که هم سینما را خوب میشناسد و هم زندگی را!



